به دلايل زير ديدن به مفهوم قابليت درك حسى درباره ذات مقدس خداوند ممكن نيست: الف. خداوند وجود صِرف و بىحد و مرز است و همهى موجودات شعاع وجود اويند. از اين رو، دست اين پرتوهاى محدود، به دامان ادراك حسى آن وجود بىنهايت نمىرسد. قرآن شريف در اين باره مىفرمايد: «و لا يحيطون به علما؛ مخلوقات نمىتوانند به او احاطه و آگاهى يابند». (طه / 110). ب. پذيرش امكان رؤيت حسى خداوند، به معنى قبول جسمانى بودن اوست.
توضيح آن كه عمل ديدن، فرآيندى است مادى و طبيعى. لازمهى چنين فرآيندى مادى و جسمانى بودن شيئى ديده شده، مكان دار بودن، زمان دار بودن و دارا بودن ديگر خصوصيات مادى است. وانگهى، بر ردّ مادى بودن خداوند، هم برهان قاطع عقلى داريم و هم دلائلى نقلى و قرآنى. خلاصه برهان عقلى آن است كه نقص و فناپذيرى، دارا بودن ابعاد، حادث بودن و... از ويژگىهاى ذاتى ماده است و چنين موجودى نمىتواند واجب الوجود باشد، حال آن كه لازمهى وجود خداوندى، واجب الوجود بودن است. از جملهى دلائلى قرآنى بر نفى رؤيت حسّى آيه شريفهاى است كه مىفرمايد: «ليس كمثله شىء؛ او [= خداوند"> به هيچ موجودى شباهت ندارد». (شورى / 11). رؤيت حسّى خداوند، يعنى پذيرش تشابه او با اشياء مرئى ديگر، در حالى كه آيه مذكور، هر گونه تشابه خداوند را با اشياء، نفى مىكند. چرا كه موجودى با ويژگي هاى واجب الوجود، قابل انطباق با هيچ صورت ذهنيهاى نيست تا مورد رؤيت واقع گردد.
ابزار رؤيت ما، چشم ماست. مگر ممكن است خداوند، سببى از اسباب مادى را آن قدر تقويت كند كه با حفظ اثر و حقيقت خود، در يك امر خارج از مادّه و آثار آن، و بيرون از حدّ و نهايت عمل نموده و اثر باقى بگذارد؟ چشم ما سببى است از اسباب مادى كه سببيّتش تنها در امور مادى است و مُحال است عمل آن به چيزى تعلّق گيرد كه هيچ اثرى از ماديت و خواص آن را ندارد.
از اين رو، در آيه شريفه، (اعراف / 143) تقاضاى مسلّم ديدن حضرت موسى خداى را، غير از اين ديدن معمولى و به وسيله چشم بوده و لزوما جوابى هم كه خداوند به او داده، نفى ديدنى غير از ديدن مذكور است. چه، اين گونه ديدن، امرى نيست كه سؤال و جواب بردار باشد آن هم به وسيلهى يك پيامبر اولوالعزمى مانند حضرت موسى(ع). محال بودن رؤيت حسّى خداوند، اختصاصى به دنيا ندارد زيرا از يك سو، دليل عقلى ذكر شده، در برزخ و قيامت هم قابل استناد است.
از سوى ديگر آياتى نيز حاكى از حقيقت مذكورند. مثلاً اين كه در آيه 103 از سوره انعام آمده است: «لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار؛ هيچ ديدهاى قادر به ديدن او نيست و فقط او ديدهها را درك مىكند»، چنين ادعائى، مطلق است. چه در دنيا چه غير آن. 2. با وجود محال بودن رؤيت حسى در مورد خداوند، خداوند به طريقى غير از راه حسّ، هم در دنيا و هم در قيامت قابل درك است: الف. درك غيرحسّى خداوند در دنيا: همان وجود بىكرانهاى كه به تيررس حسّ آدمى نمىرسد، قلب مؤمن او را به درك حضورى، با چشم دل و از طريق شهود باطن در مىيابد. بديهى است منظور از دل در اينجا، آن عضو صنوبرى شكل مادى نيست؛ بلكه حقيقتى است كه انسان را از ساير حيوانات، متمايز مىسازد. در اين ديدن، چشم و حتى فكر با بهرهگيرى از استدلال، نقشى ندارد.
چرا كه نهايت ثمرهى استدلال، اعتقاد است نه يافتن. حقيقت ايمان، دستمايهى چنين يافتنى است و شرط اجتنابناپذير آن، دستخوش گناه نشدن، به خود مشغول نگرديدن، و در كلافى از غفلت گرفتار نيامدن است. غفلت از يك امر موجود و مشهود. اما چه كنيم كه تيرگى گناهان، روى جانهاى آدمى را مىپوشاند و آن شعور باطنى خدا نَما را كور مىكند، (مطففين / 15). فرياد قرآن كريم از اين غفلت انسانها، در آيات فراوانى، بلند است (اعراف / 179، يونس / 7، 92 و...). ب. درك غيرحسّى خداوند در قيامت: منظور از اين نوع رؤيت كه در قرآن از اين به لقاء الله تعبير شده است، قطعىترين و روشنترين مراحل علم است. تعبير به رؤيت بر مبالغه در روشنى و قطعيت آن است به همان گونه كه ما دربارهى معلومات حضورى خود، چنين تعبير مىكنيم مثلاً مىگوييم مىبينم كه فلان چيز را دوست دارم و از بهمان چيز كراهت مىورزم. چنين تعبيرى به جهت شدّت وضوح آن است. خداوند در آيات متعددى از قرآن، به چنين موضوعى اشاره كرده است از جمله: «وجوهٌ يومئذٍ ناضره الى ربّها ناظره؛ در روز قيامت، چهرههائى مسرورند و به خداى خود، نظر مىكنند». (قيامت / 23). «ثمّ لترونّها عين اليقين؛ سپس به چشم يقين، جهنّم را خواهيد ديد». نيز در آياتى كه در آنها سخن از لقاء خداوند شده است مانند سوره كهف / 110. روشن است، محل پيمودن راه لقاء خداوند و به دست آوردن چنين علم ضرورى، دنياست.
و اگر با فقدان چنين علمى به عالم پس از مرگ منتقل گردد، با حرمان لقاء او رو به رو خواهد شد: «و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخرة اعمى؛ كسى كه چشم دلش در اين دنيا كور باشد، در آخرت هم كور خواهد بود». (اسراء / 72). از سوى ديگر، تا به عالم ديگر منتقل نشود، به ملاقات پروردگارش، نائل نمىگردد «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه؛ اى انسان تو با رنج و مشقت به سوى خدايت در حركتى و او را ملاقات خواهى كرد». (انشقاق / 6) . آياتى كه مىفرمايند بازگشت همه به سوى اوست: «انا لله و انا اليه راجعون». چرا كه تا وقتى انسان در قيد حيات دنيوى و به حكم اجبار سرگرم ادارهى جسم و تن خويش و برآوردن نيازهاى ضرورى آن است، هرگز به چنين تشرّفى نائل نمىگردد مگر آن كه به طور كلى و به تمام معناى كلمه از بدنش و توابع آن، منقطع گردد؛ يعنى بميرد. مفهوم «لن ترانى» كه در آيه شريفه، (اعراف / 143؛ نيز ر.ك: كهف / 67، اسراء / 37) در معناى نفى ابد به كار رفته است، نيز همين است. يعنى، امكان رؤيت در اين دنيا، حتّى براى تو اى موسى كه از پيامبران اولوالعزم هستى امكانپذير نيست مگر آن كه بميرى و به ملاقات من بيائى و آن وقت است كه آن علم ضرورى را كه درخواست مىكنى، نسبت به من خواهى يافت. آنجاست كه روح و جانى كه در عالم خاكى، راه لقاء خداوند را پيموده اما، در آنجا به دليل مشغول بودن به پروريدن تن خود و تحصيل نيازهاى طبيعى آن، امكان رؤيت خدا وجود نداشت، امكان چنين تشرّفى را مىيابد. يعنى با شعورى كه با آن يافتن حضورى خدا ممكن مىگردد و در دنيا، آن را تحصيل كرده بود، اما يك مانع وجود داشت و آن گرفتار بودن در قفس تن، پروردگار خود را به وجدان و بدون هيچ پردهاى درك مىكند.
3. در نكاتى كه ذكر شد، تفاوتى بين پيامبران و غير آنها وجود ندارد. و آن جا كه حضرت موسى(ع) مىفرمايد «ربّ ارنى انظر اليك؛ خدايا، خود را به من بنمايان تا در تو نظاره كنم» خداوند پاسخ مىدهد «لن ترانى يا موسى؛ اين نظاره در اين دنيا، امكانپذير نيست» چرا كه حصول آن علم ضرورى در اينجا مُحال است». (تفسير الميزان، ج 8، ص 254 به بعد).